#سایه_پارت_279

-آقای مرادی اتفاقی افتاده ؟شما خیلی مضطرب به نظر می رسین !

با لبخند تلخی گفت :

-از بچه ها چیزایی شنیدم که باورشون یکم برام سخته ،سر فرصت خدمتتون عرض می کنم ،ببخشید !...فعلا با اجازه

از کنارش رد شد وروی اولین صندلی نشست سایه با حیرت از رفتارش به رفتنش خیره شده بود که نازنین پشت سرش گفت :

-چیزی شده ؟

به خودش آمد وسرش را به طرف نازنین برگرداند وبا حالتی گیج وسردرگم پرسید :

-چیییییییییییی ؟

-چی شده چرا مثل صاعقه زده ها شدی ؟

-هان........ نه نه چیزی نیست !

دوشادوش هم وارد کلاس شدند و روی صندلی در کنار هم نشستند سایه آرام در گوشش گفت :

-چند لحظه پیش امید مرادی پیشم بود

در حالی که کتابش را ورق می زد با بی تفاوتی گفت :

-خوب که چی ؟؟

-می گفت استاد شریفی گفته چون تحقیقتون یکیه پس با هم روش کار کنید

-تو چی گفتی ؟؟

-گفتم باید نظر تو رو بپرسم

-از نظر من که عالیه، فراموش کردی اون مغز متفکر دانشگاست

-از نظر منم عالیه ولی یکم نگرانم

-چرا ؟

-نمی دونم چراموقع حرف زدن یکم معذب بود ،نگاش خیلی نگران وناراحته

-خودش چیزی نگفت ؟


romangram.com | @romangram_com