#سایه_پارت_252
در حالیکه نگاهش به خیابان بود خیلی عادی و خونسرد گفت :
-دلیلی نداشت که بیام اونجا
محکم پرسید:
-چرا؟
-چون حرفی برا گفتن نداشتم
-آره !تو با اون کاری که تو کلاس به راه انداختی ، نباید هم حرفی برا گفتن داشته باشی !
-شما هم حرفتون و زدید. حتی یه چیزی بیشتر از اونچه که میباید بگید هم گفتید .
به طرفش برگشت وبا نگاهی غضبناک داد زد
-میزان صحبتم وجنابعالی مشخص میکنه
خشمش را با گزیدن لبش مهار کرد و گفت
-تو میخواستی منو جلو بچه ها تحقیر کنی که این کار و هم کردی
- تحقیر....!! آی کیو تو اصلا میدونی تحقیر چیه.....؟ برداشتی کاریکاتور منو تو کلاس چرخوندی دنبال احترام هم میگردی شاید میخوای بابت این هنر زیبایی که بخرج دادی ازت تشکر وقدردانی هم کنم ،اصلا میخوای قابش کنم بزنم به دیوار تا که همیشه ببینم چه محبتی در حقم کردی وهر که دید بگم هنر دست سرکار علیه ست
فریاد کشید
-بسه دیگه ! منو با زور سوار ماشینت کردی که این اراجیف و بارم کنی
-نه سوارت کردم بهت تقدیر نامه بدم
-اگه میخوای همین جور اعصاب منو بهم بریزی بهتره همینجا پیادم کنی چون اصلا تحمل توهینهاتو ندارم و ممکنه که خودمو پرت کنم پایین
-خیلی دلم میخواد اینکارو کنی ومنو واسه همیشه از دست لوس بازیهای خودت خلاص کنی اصلا صبر کن تا سرعت ماشین و ببرم بالا تا وقتی پرت میشی مثل یه توپ بترکی
و همزمان سرعت ماشین را زیاد کرد سایه با ترس نگاهی به دستگیره در انداخت واز ته دل نالید
-چی ازجونم میخوای
-جواب سوالم رو............
خیره نگاهش کرد واو ادامه داد
romangram.com | @romangram_com