#سایه_پارت_250

عصبانی در عمق چشمانش خیره شد وبا لحن محکمی غرید:

-تو خفه خون می گیری وبه او هیچی نمی گی،به خدا اگه شنیدم یه کلمه بهش گفتی،من می دونم و تو.

لحن قاطع کلامش ستایش را ترساند عاجزانه به نازنین نگاهی انداخت و گفت:

-نازنین تو یه چیزی بهش بگو!

نازنین نگاه گذرایی به سایه انداخت وگفت :

-من اصلا نمی دونم قضیه چیه وچرا دعوا می کنید.

سایه دست نازنین را گرفت و گفت:

-بیا بریم،چیز مهمی نیست.

هر دو به طرف خیابان به راه افتادند نازنین یک تاکسی گرفت و گفت:

-سوار نمیشی.

-نه تو برو،می خوام یکم پیاده روی کنم.

-باشه هر جور راحتی،فقط هر وقت حالت بهتر شد یه زنگ به من بزن.

-بسیار خوب.

باذهنی آشفته و پر از فکر وخیال در پیاده رو شروع به پیاده روی کرد آنقدر در خودش وافکارش غرق بود که اصلا نمیدانست در اطرافش چه خبر است .مثل یک مرده متحرک در خود فرو رفته پیش میرفت احساس یاس ونا امیدی به همه وجودش چنگ انداخته بود. نمیدانست چرا این اتفاق تلخ اینهمه منقلب وافسرده اش کرده است.

باصدای بوق ممتد اتومبیلی در کنارش رشته افکارش از هم گسست ولی حتی حوصله نیم نگاه هم به خیابان نداشت باصدای خشمگین آرمین با نهایت خونسردی به طرفش برگشت.آرمین در حالیکه شیشه ماشینش را پایین داده بود وبا سرعت خیلی کم پا به پایش رانندگی میکرد با خشم داد زد

-کر شدی یه ساعته دارم صدات میزنم

با نگاهی سرد که از هر ناسزایی برای آرمین بدتر بود فقط نگاهش کرد

آرمین عصبی وکلافه چشمانش رابر هم فشرد ونفس عمیقی کشید وسپس با کمی ملایمت گفت:

-با توام ............حالت خوبه! .........

بدون هیچ حرفی نگاهش راازاو گرفت وبه راهش ادامه داد این رفتارش دوباره آرمین را عصبی کرد ودادزد

-لعنتی با توام ....چراجواب نمیدی


romangram.com | @romangram_com