#سایه_پارت_249
-ستایش و یاسمن صد بار سراغت و گرفتن.
از در خارج شدند، با خشم زیر لب زمزمه کرد :
-هر دوشون برن به درک
نازنین گامهایش را با او هماهنگ کرد و گفت:
-نمی خوای بگی چی شده!
-فعلا حوصله حرف زدن و ندارم.
نازنین با عصبانیت گفت:
-پس حوصله چی و داری،بهم بگو چه مرگت شده؟ یه نگاه به خودت بنداز از بس گریه کردی صورتت عین بادکنک باد کرده .
کلافه به تندی گفت :
-نازنین خواهش می کنم،بس کن
-باشه ،باشه زیپ دهنمو میکشم فقط قبلش بگو این خود شیفته کاری کرده؟
نازنین به خوبی اززیر وبم اخلاقش خبرداشت و میدانست که وقتی در اوج عصبانیت و ناراحتیست دلش می خواهد تنها باشد و در خودش فرو رود او عادت داشت همه چیز را در خودش می ریخت و تا چند ساعت با هیچ کس حرف نمی زد.
به همین دلیل از روی اجبار سکوت اختیار کرد.
ستایش کمی بالاتر از درب خروجی منتظرشان ایستاده بود با دیدن سایه به طرفش آمد وگفت :
-سایه ..........به خدا شرمنده ام .........اصلا نمی خواستم اینجوری بشه
خیلی سرد وآرام گفت :
-شرمندگی تو آبروی منو برنمی گردونه
-من می خواستم برا دکتر توضیح بدم ولی اون اجازه نداد
با لحن تندی گفت :
-گفتم که شرمندگی تو برام مهم نیست.دیگه هم نمی خوام در موردش حرف بزنم.
-من اینجا می مونم تا که دکتر مشایخ بیاد بیرون و همه چیز و بهش بگم.
romangram.com | @romangram_com