#سنگ_قلب_مغرور_پارت_231
حتی مغرورتر از گذشته...
بیرحم تر از قبل...
دسته ی کیفمو محکم توی دستام فشار دادم. شاید از سنگینی فشاری که روم بود کمتر شه...
پشتش ایستادم...
متوجه ی من شد...
برگشت.....
هر دو به هم خیره شدیم....طوفانی توی چشماش پیدا شد....
طوفانی که به دلم نفوذ کرد و طوفانیش کرد....
نفس هاش تند تر شده بود...
هیچ کدوم حاضر نبودیم چشم از هم برداریم....
حتی حاضر نبودیم سکوت بینمون رو بشکنیم....
من میخ چشماش شدم...
تمام اون قول و قرار هایی که توی اون ده روز با خودم بستم با خیره شدن به چشماش به با داده شد...
romangram.com | @romangram_com