#سنگ_قلب_مغرور_پارت_230
چشام ناخودآگاه شروع کرد به سرتاپاشو دید زدن...
یه شلوار آبی چسبان با یه مانتوی بلند نخی که آستیناش سه ربع بود . با یه شال آبی پررنگ پوشیده بود....
فرم نپوشیده بود..!
احساس کردم لاغر شده.....
حسان داری با خودت چی میگی؟
کارت به کجا رسیده؟ داری یه دخترو آنالیز میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باصدای مظاهر از فکر امدم بیرون. کنارش ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد.
باید خودمو جمع و جور کنم...
باید نشون بدم که فراموش کردم...
آره حتما فراموش کردم..!.. لعنت به من....
قدم برداشتم....هرچند که هر قدم برام به سنگینیه یه کوه بود...
اما ظاهر سازیم خوب بود...
مثل همیشه محکم و استوار...
romangram.com | @romangram_com