#سنگ_قلب_مغرور_پارت_222

ـ بله زنعمو جونم.. مگه شما از عروست طرفداری کنی.. از این پدر شوهر که آبی برام گرم نمیشه..

با این حرفم هر سه تاشون زدن زیر خنده

عمو نادر با خنده گفت:

ـ خوب بسته دیگه! یا پدر شوهر باید هواتو داشته باشه یا مادر شوهر ..که خیلی نادره مادر شوهر از عروس طرفداری کنه ، الحمدالله واسه تو جور شده... برو خداتو شکر کن...

زنعمو جواب عمو رو داد

ـ آقا نادر.. گفته باشم با عروسم دربیوفتی انگار با منو پسرت در افتادی..

عمو نادر دستاشو برد بالا به حالت تسلیم گفت:

ـ اوه...اوه.. خدا نکنه روزی عروس و مادر شوهر پشت هم دربیان... همون بهتر که سایه ی همو با تیر بزنن... مهرا عمویی بیا خودم چاکرتم... نمیخواد با مادر شوهرت خوب باشی...

منم بلند شدمو و رفتم آرین رو از کنار مامان حاجیم گرفتم و گفتم:

ـ نخیرم.. اصلا به پشتی هیچ کدومتون نیازی ندارم... شوهرم مثله شیر پشتمِ. مگه نه آرین جونی؟

عمو نادر آرین رو از بغلم گرفتو بینیمو کشید و گفت:

ـ بله دخترم... اونکه صدالبته.. اما نه آرینِ من.. ایشالله یه مرد کامل و بالغ پشتت مثل یه کوه بمونه..

نمیدونم چرا با این جملش ذهنم پر شد از حسان .. حسان فرداد... شاید... نه ...نه....


romangram.com | @romangram_com