#سنگ_قلب_مغرور_پارت_212
تلفنو قطع کردم.
قطره اشکی که بال بال میزد تا پایین بیاد ریختو پشت سرش بقیه هم ریختن...
قراره چی بشه؟........
آیندم به کجا کشیده میشه؟.....
خدایا کی فکرشو میکرد که این اتفاقا برای من بیافته؟
خدایا خودت عاقبتم رو بخیر کن........
سریع صورتمو با آب سرد شستم و بدو بدو رفتم توی هال تا با صدرا بریم.
باید چند روز رو الکی نقش بازی کنم...
خیلی دوست داشتم تا ده روز اینجا بمونم اما نمیدونم چرا از موقعی که توی حموم یاد حسان فرداد افتادم دوست دارم زودتر برم...
با صدرا بیرون رفتیم..
اول یه ذره توی پاساژا گشتیم و یه کم خرید کردم البته به حساب جیب صدرا..
بعد رفتیم ناهارتوی یه رستوران که تازه تاسیس شده بود.
غذاش بد نبود..
romangram.com | @romangram_com