#سنگ_قلب_مغرور_پارت_211

بغض بزرگی توی گلوم نشست.. دوباره یاد اون شب افتادم...

راست میگه اگه اون شب شرط فردادو قبول نمی کردم الان عزیز جون جای دیگه بود...

لبمو به دندون گرفتم تا گریم نگیره..

ـ پروانه باید برم... دوباره بهت زنگ میزنم.

ـ باشه عزیزم. فقط کی برمیگردی..؟

ـ نمیدونم.اما فکر کنم یه هفته ی دیگه بمونم...فعلا اینو میدونم که عمو نادرم اجازه ی خروج بهم نمیده..

ـ باشه.بهت خوش بگذره.. سلام برسون.. جان من گوشیتم روشن بزار.

ـ باشه بابا. عاشقم دختره.. فعلا

ـ بی خود کردی که عاشقمی... هیز ایکبیری. خداحافظ

ـ دیوونه

ـ خودتی

ـ اِ پروانه.. بای

ـ بای


romangram.com | @romangram_com