#سنگ_قلب_مغرور_پارت_200

کلا رابطم بیشتر با خانواده ی پدریم گرم تر بود...

به محض رسیدن به خونه، مامان حاجیم منو محکم چسبوند به خودش . حتی نمیذاشت از کنارش جم بخورم...

این صدرای خل و چل هم با بچه های عمه راحله همش ور میرفت. انگار نه انگار سن و سالش به اونا نمیخره...

ـ هوی صدرا... بابا دو دقیقه اون فکو پلمب کن. به جان جدت به هیچ کس بر نمیخوره...

صدرا که با شایان مثلا داشت کشتی می گرفت البته بیشتر به دلقک بازی شبیه بود تا کشتی..

توی همون حالت گفت:

ـ هوی تو کلات... بعدشم مثلا رفتی تهران داری زندگی میکنی خیر سرت.. این جه طرز حرف زدنه.. بابا یه ذره نازو عشوه ای........ ادب و نذاکتی...

خاک بر اون سرت که عرضه نداشتی از دختر تهرونیا این چیزا رو یاد بگیری.... در ضمن تو گوشاتو بگیر جقله خانوم...

ـ ببند بابا.. همینم مونده عشوه خرکیهای اونارو یاد بگیرم( ببخشید بلا نسبت دخترا خوب و گل تهرونی)..... بعدشم عشوه و نازو مثلا برای تو بیام که چی بشه... همین لحنم اضافیته....

صدرا که سر شایان تو دستش بود و ول کرد و بلند شد اومد روبروم دست به کمر ایستادو گفت:

ـ پیاده شو باهم بریم... که این لحنم اضافیمه.... بدبخت دخترا دارن خودشونو دار میزنن تا با هزار عشوه و ناز یه نیم نگاه بهشون بندازم... لیاقت نداری که... همه تو کف منن...

همه داشتتن از کل کل منو صدرا لذت میبردند...همیشه همینجور بودیم... آدم نمیشیم که...

سوت بلندی کشیدمو گفتم:


romangram.com | @romangram_com