#سنگ_قلب_مغرور_پارت_199

چنان حالگیری کردی که شاید اگه هرشب یه عروسی راه بندازم بتونم اثراتشو از بین ببرم...

حرفاش پر بود از آرامش ....

پر بود از امنیت...

دلم قرص شد.... گرم شد...

و من این گرمارو مدیون حرفای زیبا و حقیقیه عموم بودم...

لبخند زدم.. باید زندگی کنم...

باید دوباره بشم مهرا... مهرای قوی...

مهرای شادی که همه از دست شیطنتاش عاصی بودند..

آره من یکبار تونستم... تونستم بلند شم.... حالا هم می تونم فقط باید یه ذره زمان بگذره....

فردا صبح از بیمارستان مرخص شدم... بیچاره صدرا دم در بیمارستان منتظر بود.

حتی نمیذاشتن بیاد داخل محوطه ی بیمارستان.....

با اصراهای من رفتیم خونه ی مامان حاجیم.....

البته با اجازه گرفتن از بابابزرگم که اومده بود بیمارستان...


romangram.com | @romangram_com