#رویای_واریا_پارت_197

-شیرین من !عشق من !تو خیلی جوان و قشنگی ،ان قدر که باعث ترس من می شه .خواهش می کنم ،تو هم به من بگو که کمی دوستم داری ،تا من تمام عمرم را بدم تا بتونم تو را کمی بیشتر عاشق خودم کنم .یان سرش را عقب برد تا بهتر صورت واریا را ببیند چشمان واریا ان قدر گویا بود که هیچ نیازی به حرف زدن او نبود یان ان قدر به لبهای او نگاه کرد و نگاه کرد تا عاقبت انها را بوسید .

-دوستت دارم !عزیزم واریا ی کوچولو ،خیلی دوستت دارم .

صدایی از دهان واریا خارج شد که در میان لبهای یان گم شد .و به قدری مجذوب احساس با شکوه خود شده بود که نیازی به حرف زدن و بازی با کلمات نبود .

این سرنوشت و تقدیر بود که این گونه زندگیش را رقم زده بود .در میان جادوی بوسه های یان فقط عشق بود که وجود داشت



پایان

romangram.com | @romangram_com