#رخصت_پارت_93
_بااجازه مادرجون
اومدم برم که باز صدام کرد
_سورنا تو میدونی چرا رفت ؟
_نمیدونم شاید
_باهم حرفتون شده
_یکم
یکم ؟سوالی بود که وجدانم ازم پرسید غرورش رو باتموم وجود لگد کردم بعد میگم یکم به اتاقم رفتم و در وبستم از بین پرونده ها شماره تلفن خونه ی دوستش مهناز روپیدا کردم تو پرونده ی خودش که فقط یه خط تلفن بود که اونم خاموش شده بود عجیب بود که چرا ادرسی نداره
بعد سه چهار تا بوق بلخره گوشی رو برداشت
_الو …بفرمایین
❤️سورنا❤️
باصدای پسری که توی گوشی به گوشم رسیدیکم شوکه شدم
گذشت تا خودمو جمع وجور کردم
_سلام …وقت به خیر منزل اقای فتحی
_بله بفرماین
_میتونم باخانم مهناز فتحے صحبت کنم؟
_شما؟
_دباغی هستم حراست دانشگاه
_اتفاقی افتاده
_نه نه فقط چند دقیقه میخواستم وقتشون رو بگیرم
_بسیار خوب چند لحظه….
یه چند دقیقه بعد گوشی رو برداشت
_الو
_سلام خانم فتحی
_الکی مثلا علیک سلام فرمایشتون ؟
_من ….من ….یه خواهشی دارم میدونم که قبول نمیکنین …
_اگه میدونین چرامزاحمم شدین
پووووف دختره ی سرتق
_به دلیل اندک امیدی که داشتم
_اندک امیدتون در چه رابطه ای هست حالا؟
_راجب ….راجب خانم نیازی
romangram.com | @romangram_com