#رخصت_پارت_87

یه صدا که به دل میشِست

ضعیف بود …اما بود و قشنگ بود

ازجام پاشدمو سمت صدارفتم

یه کلبه کوچیک پشت درختا که چراغش روشن بود و صدا ازاونجا میومد

اروم اروم رفتم نزدیک، صدای قران میومد

یه صوت قشنگ مثل شبهای قدر وقتی جوشن کبیر ُمیخونن

الان دقیقا پشت کلبه بودم رو پا نشستم و گوشمو کنار پنجره بردم

من که این چیزا سرم نمیشه و بارم نیست تحت تاثیر این صوت قران قرار بگیرم

خیلی دلم میخواست بدونم صاحب این صدا کیه

و اروم از لای پنجره سرک کشیدمو بادیدن سورنا شوکه شدم ….

بهش نمیومد …نمیدونم شایدم میومد ومن تو قعشو نداشتم

این سورنا باسورنای اخمو که شبیه جک گنجیشکه میمونه خیلی فرق داشت

یه پیرهن شلوار سفید وموهایی که تخت شونه شده بود

متوجهم نشد اونقدر موندم تاصدای قران خوندش قطع شد ….دلم میخاست باشمو بخونه ….

و گوش بدم

صدایی تو کلبه اومد که داشت مانورمیداد باس یه جا قایم شم

پشت یکی از درختا واسادم

و نگاش کردم

از در کلبه بیرون اومد و نشست جلوی در رو به آسمون نگاه کرد و چشماش روهم رفت از تکون دادن لبهاش معلوم بودکه باخدا داره حرف میزنه

❤️سورِنا❤️

لب به صحبت باز کردم

خدایا…یعنی من واقعا ادمی ام که از غرورم نردبون ساختم ….

واسه تظاهر شاید اما پیش تو از هر کوچیکی کوچک ترم

خدایااون اخم هارو مجبورم

رو صورتم بشونم

تا نشون بدم قوی هستم نشون بدم که نبود خانواده هیچ تاثیری رو قلب خستم نزاشته مجبورم تظاهرکنم به اینکه هنوز سرپام …..تو ببخش

غرور بیجای منو به بزرگی و مهربونی خودت ببخش …..

دستایی که رو به آسمون بلند شده بود رو به صورتم کشیدمو از جا بلند شدم باخودم زمزمه کردم من فقط یه طبل تو خالی ام …..

روی تاپ نشستم به جلو مایل شدم و ارنجمو گذاشتم

رو پاهام و اروم خودمو تاب دادم

romangram.com | @romangram_com