#رخصت_پارت_57
_طبقه بالا …..
ازپله ها با پاهای لرزون بالا رفتم…..ننم …..مهران…میلاد ….نشسته بودن رو صندلی وسراشون پایین بود
یه راس رفتم بالا سر مامانمو بغضمو قورت دادم اقام چش شده؟
مهران میخواست از جابلند شه
که میلاد دستشو کشید نشست وروبه من باغیظ گفت
_تازه میپرسی چش شده ؟ اصلا روت میشه که میپرسی
_شما خفه لطفا با مادرم بودم
مامان؟
جوابمو نداد سرش پایین بود وگریه میکرد
تکرار کردم مامان؟
بازم جواب نداد
جلو پاش زانو زدم سرشو بالا کرد تو چشماش نگاه کردم
جواب نمیدی نه؟
_……
_باشه جواب نده وباطعنه گفتم ما..د…ر
پاشدم وهمونطور که میرفتم صدای مهرانو شنیدم
_رفتی دیگه نیا دیگه نیا تا نشی بار روی دوششون نمک رو زخمشون
برگشتم وباحرص نگاش کردم دندون قروچه ای کردم وگفتم نمیام …… که تو باخیال راحت به مردخوریت برسی
میخواست هجوم بیاره سمتم که بازم میلاد مانع شد
زهرخندی زدمو:گفتم که بدون زخم زدن چه جوریه
پوزخند زد وگفت زخم اینه که بابا الان به خاطر تو اینطوری شده
_ به خاطر من اینطوری شده؟
من احمق اونوخ که اقام به خاطر اینده ی شما دوتا کره خر نشست وپاشد باشریک ناباب وبساط منقل وبافور پاش به خونه بازشد خفه خون گرفتم …..که داغ نزارم رو دلتون وجیگرتونو کباب کنم که به قول خودش سر خورده نشین
ساکت شد جوابی نداشت
وروبه مامانم که حیرون نگاهم میکرد گفتم چیکارت کنم دیگه مادری وپسر دوست و دست لیلا رو کشیدم واز در بیمارستان بیرون زدیم
نفس عمیقی کشیدم ….که اشک نریزم که بد نشم
که چهل ستون چهل پنجره نشم که بغضم بره پایین که نفهمم گریه چیه …
_ماهور چرااینطوری باهاشون حرف زدی
_ندیدی مگه ؟
_دیدم ولی تو نباید…..
romangram.com | @romangram_com