#رخصت_پارت_52


_ماهور؟

_صاحب اختیارین بفرما

_یه روز و روزگاری

یه کریم الدّوله بود که مشاور ارباب بود

کریم الدّوله سری توی سرا داشت

وحسابی پول وداراییش از پارو بالا میرفت

یه دختری داشت که اسمش ثریا بود

ثریا نازدونه دختر کریم بود….کریم اون رو روی چشماش میزاشت وهرچی میخواست براش فراهم

گذشت وگذشت تااینکه ثریا بزرگ شد

یه دختر خوشگل و خوش رو خاستگارای زیادی براش میومد از جمله پسر ارباب ولی ثریا دل به یه نفربسته بود وبس

یه پسر لال که غلام ارباب بود نه خوش قیافه بود نه پول نه چشم گیرا نه قد رعنا نه ابروی کمون

فقط یه چیز داشت یه دل پاک که وقتی ثریا رو میدید

دلش ضعف میرفت براش

بازم گذشت

کریم دیگع ……

کریم دیگه داشت از ایرادای

ثریا خسته میشد

و اجبار کرد که الا و بلا ثریا باید با پسر ارباب از دواج کنه

ولی نشد تو مغز ثریا نرفت ،که نخواد.

ثریا عاشق نگاه سر به زیر جوونک لال بود

این جا که رسید بغض کرد واشک تو چشماش جمع شد

ادامه داد :

قرارشد اخر هفته ارباب با پسرش بیان خواستگاری ثریا

ولی ثریا نخواست ونمیخواست

یه روز مونده بود….که نقطه ی عشق ثریااز دفتر روزگار پاک شه وبشه عروس ارباب تصمیمشو گرفته بود

دم دمای

ظهرکه همه خونه بودند به بهونه ای زد بیرون ورفت سراغ جوونک

به جوونک گفت

من ثریام دیگع دختر کریم الدوله نیستم اگه با من بیای ،


romangram.com | @romangram_com