#رخصت_پارت_51
_چرااخه ؟
_اولش قرار شد منو مصطفی بریم مکه دیدم نشسته زار میزنه
سعی کرد اداشو دربیاره وادامه داد :حاج مصطفی ارزوی دیرین من مکه رفتنه
دختره غش غش میخندید منم که بد کُفری
_حاج خانم مگه نمیدونین اونجاالان جنگه
باتفکر نگام کرد وگفت نه باکی جنگه؟
_بااسترالیا
دستشو روگونه اش کوبید و گفت یاابوالفضل پسرمممم
_خیلی درگیرن؟
_خیلی ۱۰۰۰ نفرهم کشته دادن
زیرلب گفت خوب شد من نرفتما
دست گذاشته بودم رو نقطه ضعفش همه ی پیرزنا جون ومال دوستن
________❣________________
تو تراس نشسته بودیم منو حاج خانم ودختری که حالا میدونستم اسمش بهارِ
حاج خانم اه پرافسوسی کشید از صبح اینقد مخمو لگد کرده بود که اروم نشستن الانش جای تعجب داشت
_ماهور
_بله حاج خانم
_معنی اسمت یعنی چی؟
_خوب معنی های زیادی داره
مثلا اسم یه نوع سازه
به معنی اسمون ها وزمین ….و در اخر تلخ شدم تلخ تر از شربت سرماخوردگی
وادامه دادم _هدیه خدا …..
_چه اسم قشنگی
_اسمش قشنگع حاج خانم رسمش قشنگ نیست
من هدیه نیستم …..اجبار خدام ……
یه چیزی تو مایه های بختک
_چرااینطوری فکر میکنی؟
_اخه ….فکر نیست واقعیته مجبورم از بدبختی اینطوری فکر کنم
_حوصله قصه دارین ؟
بهار:من که خیلی
romangram.com | @romangram_com