#رخصت_پارت_48
_چاکرپاکر ….رخصت
دستشو بالاکردو منم وسایلامو جمع کردمو زدم بیرون
شخصیت جدید ❤️سورِنا❤️
یه اعصاب مشوش داغون
ومن …..
این خونه عجیب ادم یاد تنهاییاش میندازه
یاد خواهری که تحصیلات خارجه شد عشقش
یاد پدری که فقط حرف حرف مامان بود براش
یادمادری که به بهونه خواهرم رفت …..
فقط من میفهمیدم که فقط دنبال ارزوهای خودش رفت
بی تفاوت نگام کرد وگفت
سورنا دوست داری بیای
من …یه کلمه فقط یه کلمه گفتم نه
و اونم گفت باشه
مگه مادر نبود چرا باخودش نگفت پسر جوونم بی پدر ومادر چجوری باید گلیمشو از اب دربیاره
پوووووف دیره واسه این بحث ها
از وقتی رفتن تهاجمی شدم چون نمیخوام کسی ضعفمو ببینه
باخودم میگم وقتی پدر ومادر دلسوزی نمیکنن غریبه ها چه گلی به سرم میزنند چند بار تهاجمی رو زیرلبم تکرار کردم
تهاجمی مثل اون دختر
دختری که فکر وذکر حاجی بود صحبت کردنش یه طورایی خاص بود لوطی…..
همون دختر سرکش وقتی مزاحمش شدن وتنهاشد ضعیف شد پس حتما اونم یه خلاء داره …..
اونم یه درد برای تهاجمی بودنش داره …..
❤️ماهور❤️
هنوز بابام زنده اس ومن اومدم واس خاطر کلفتی
اسمش هرچی که باشه پرستاری ….خرحمالی یاهرچیز دیگه ای بوی نیاز ونداری میده
شاید اگه منم مثل همسال هام بابای کارخونه دار وتویتا کمری داشتم ککم هم نمیگزید که یه ادم بدبخت اسمون جول عین ماهور باید چقد سگ دوبزنه واسه یه لقمه نون دستم رو روی زنگ فشار دادم یه باغ بزرگ خوشبحالشون!!
درباتیکی بازشد واز یه سنگ فرش طویل باید گذر میکردم
یه باغ بزرگ گیلاس اونور سمت چپ دست راست یه عمارت که هرچی از کنارش میرفتی درش رو پیدا نمیکردی حاجی اینقدر پولدار بوده ورو نکرده ؟ حاجی با پولدارای دیگه تومنی دوزار توفیر داره
نه ادعا داره …..نه انگشتر عقیق داره ……..حاجی دل مهربون وبی ریایی داره که محبت سرش میشه همونطور که سنگ فرش هارو طی میکردم ودر ودیوارو نگاه میکردم
romangram.com | @romangram_com