#رخصت_پارت_47

از پله ها بالا رفتم یه اتاقت کوچیک دست چپ رو پشت بوم

اتاقی که مخصوص دایی بود

در زدم

ولی دنیارواب ببره

دایی روخواب میبره

جوابمو نداد

دوباره در زدم

درهم قفل بود نمیتونستم برم داخل

مشتی به در زدمو باحرص گفتم _دِ بازکن این بی صاحابو

اومدم برم که دیدم عین بُز پشت سرم واساده

اتیشی شدم خفن

و میخواستم شروع کنم

به فوشش دادن که

گفت خانم جون….

_میشه بگی این وقت صبح چرا داری پشت بوم رو سانت میزنی؟

_استغفرالله خواهر من این چه حرفیه بنده دیشب تا حالا نماز شب میخوندم الانم میخواستم نماز صبح بخونم که

به من اشاره کردوگفت

شیطان مانع شد

لجم بیشتر دراومد

شیطان هفت جدته عقب مونده خاکشیر

_ماهور دیدی وقتی عصبی میشی دماغت هم بزرگ میشه؟نگاش کن تروخدا ابجی بیچاره ی من

باید یه راست بریزه اش دبه

بَر ورو هم نداره که به درد کلم شور بخوره بااین قیافه ی کوبیده اش به درد لیته میخوره

دندونامو روی هم فشار دادم دایی

_مثل الان باورنداری برو تو ایینه ببین چه قد دماغت بزرگ شده

راست میگه؟ نه بابا دماغ به این نازی !

_حالا خارج از بحث دماغت چیکارم داشتی

_هیچی اگه بازم شِر وُ وِر نمیخوای قطار کنی

کلید کفترامو دادم دست خانم جون وقت کردی هرروز یه سر برو سراغ منم گرفتن بگو خونه ماست

_باشه اباجی دارمت

romangram.com | @romangram_com