#رخصت_پارت_239
ولی حالا با دونستن حقیقت منتظرم خیلی بیشتر ازم بدت بیاد …
نمیخواستم برم …
اما مجبورم کردن …
ادمایی که تو و احساست براشون مهم بود مثل دوستات …استاد بانو اومدنو گفتن که باید برم ,,
گفتن که دلیل حال خرابت منم …
اینکه تو دانشگاه خاک مرده پاشیدن دلیلش منم و باید برم
راضی بودم به بودنت …هرچند دور …هرچند تلخ …اما میخواستم کنارت باشمو نزاشتن….
اب دهنمو قورت دادمو گنگ صفحه ی بعد رو نگاه کردم …
باید بگم …
و خودمو خلاص کنم از عذاب وجدان اون گ*ن*ا*ه …
گ*ن*ا*هی که اگه نبود شاید تو مجبور نبودی کار کنی
شاید زندگی بهتری داشتی …
شاید اون بچه ده ساله دلگرمی دیگع ای برات بود
مجازاتش به روی چشمم هرچی که باشه…
اما سعی کن درکم کنی….
قضاوتم نکن ماهور …فقط درکم کن ….
بیست سالم بود ….
یه پسر که پشیزی برا خانوادش ارزش نداشت …
و خانوادش به خاطر ارزو های خودشون رفته بودند …
کسی همراه ارزو های این پسر نبود ….
و این پسر ….
خانواده این پسر بعد رفتن اونا شد دور دور کردن تو خیابونا …
تفریح گردش هایی که قرار بود شادش کنن اما وقتی میدید یه خانواده کنار هم جمعن زهرمارش میشد ….
دست خودش نبود میخواست انتقام بگیره از چی و از کی نمیدونم فقط میدونم که گند زد به زندگی خیلیا
انتقام با ماشینای مدل بالاو ویراژ دادن تو خیابونا …
یه روز از همین روزا یه بار که داشت تو خیابون دور دور میکرد …
یه پسر بچه پرید جلوش …
یه پسر بچه که فقط خدا میدونه تا به امروز چی به سرش اورده اون چشمای معصوم …
ماهور …من …محمد به محمد زدم و مثل الان اونقدر بی عرضه و بی دست و پا بودم که نموندم پای گ*ن*ا*هم ….شاید اگه مونده بودمو میبردمش بیمارستان الان زنده بود …
صدا تو سرم پتک شد و زمین دور سرم چرخید گیج و گنگ قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرخ خورد و زیر لب زمزمه کردم محمدم ….
romangram.com | @romangram_com