#رخصت_پارت_176


_باشه برگشتی بیا خونه خانم جون

_اونجا چرا

_د بیا دیگه شد من یه چیز بگم المپیک سوال راه نندازی

دستشو رو چشمش گذاشت و گفت چشم

لپشوب*و*سیدمو گفتم بی بلا

در زدم

خانم جون که مشخص بود داره با هن هن از پله ها پایین میاد گفت بله

صدامو مردونه کردمو گفتم حاج خانم از اماکن مزاحم میشم

_یا حضرت عباس اماکن برای چی؟

با صدای خودم با خنده گفتم شنیدم اخه یه پسر بیشعور دارین اومدم ببرمش بلکه ادم بشع

در و باز کرد و بادیدن من نفس راحتی کشید و گفت جون به سر شدم دختر این چه کاریه اخه مادر صورتشو ماچیدم وگفتم سلام خانم جونم

_سلام دخترکم

دستمو گرفت و برد تو

لبه ی تخت تو حیاط نشستم و دراز کش شدم

و چشمم به دایی افتاد که عین میمون از پشت بوم اویزون شده بود و پایینو نگاه میکرد

همونطوری فوری پاشدم نشستم و دایی با خنده گفت

باز کنتاک کردی پاشدی اومدی خونه ما

_نخیر اومدم خونه ننه بزرگم به تو چه تو هروقت زن گرفتی من خونت نمیام

_علیک سلام …سلامم که بلد نیستی

با دهن کجی گفتم علک سلام

خانم جون نگاهی به دایی کرد وگفت خدامرگم بده چرا اونطوری میکنی نمیگی میفتی مادر

دایی از لبه پشت بوم رفت اونور و منم نشستم درد و دل واسه ننه جان ….

با صدای انکرالاسوات دایی چشمامو بازکردم

_بچه پاشو مگه نمیخوای بری مکتب خونه

نگاه عاقل اندر سهیفانه ای انداختمو گفتم ساعت چنده مگه کدخدا

_پنج صبح

نگاهی به پنجره انداختم دیدم بله هنوز هوا تاریکه

با عصبانیت گفتم ای توروح عمت دایی

ای کچلی مفرط بگیری دایی


romangram.com | @romangram_com