#رخصت_پارت_173

وشماره ی سام روگرفت …

الو سام من الان مغازه ام هرچی به این دختره میگم کلید و رمز و بگو نمیگه

.بیاخودت بگو بهش من حوصلشو ندارم

وگوشی و گرفت دم گوش دختره

_سلام اقا …

.بله عذر میخوام

۰چشم چشم حتما

.خدانگهدار

و تلفن قطع شد دختره از جیب مانتوش کلید و دراورد وگفت رمز هم ۳۴۵۸۶۴۶

کلید وگرفتمو نشستم پشت میز و یکم بالا پایینش کردم تا بفهمم چی به چیه

بعد نیم ساعتم بدون اینکه به اون دختره محل بزاریم زدیم بیرون

آخدا نوکرتما بد شرمندتم ….

خیلی خوبی ..که تو این چرخ و فلک یه وقتی هم مارو بالا میبری

ولی هنوز مخم پیچ وتاب داشت که این پسره اگه صاحب مغازه اس اونروز مغازه ی حمید چیکار میکرد….

❤️سورنا❤️

موتورمو گوشه ی حیاط پارک کردمو خودمو رسوندم به اتاقم

اتاقی که از خیلی وقت ها حکم اتاق من رو داشت

حکم اتاق پسرک افسرده ای که همه رفتن ….

و هیچ کس نیست ….

و اون مونده واهل این خونه ….

روی صندلی پشت میز تحریرم که به حیاط دید داشت نشستم

این دلبستگی اخرش از پا درم میاره ……..

نگام رفت دوباره سمت کلبه….

سمت اون خاطره …..

سمت اون چشمای بسته که با مظلومیت گفت بزن …..

مگه میتونستم ….؟

مگه میشد …..؟

چقدر مظلوم بود چقدر دلم رفت براش …..

دستی تو صورتم کشیدمو گفتم خدایا نکنه از حرفای اونشبم و عکس العمل چند شب پیش ها چیزی متوجه بشه…..

وجدانم که زمزمه میکنه …مگه نمیخای بهش بگی …؟

romangram.com | @romangram_com