#رخصت_پارت_166
زنگ که بهش میزنم درست و حسابی جواب نمیده و هر دفعه یه بهونه ای میاره ….خسته شدم ….میخام باهاش صحبت کنم اما همیشه یجوری فرار میکنه
الهی خواهر برات جزغاله شه یه درسی به اون لیلای بزغاله بدم که اینطوری داغونت کرده
برگشت و باچشای پراز خواهشش نگام کرد
لبخندی زدم دستمو رو پلکم گذاشتمو گفتم به روی چشمم برادر….
حسین با گفتن ممنون از کنارم رد شد همین که رفت بچه ها ریختن سرمو هی میپرسیدن چی گفت منم با چشمام خطو نشون کشیدم واسه لیلای بیشعور
و خلاصه رفتیم که این دف یه چایی به حساب حدیث بزنیم
سارام مدام جو میداد که یه چیزی حتما میخواد بهمون بگه
پنج تایی دور میز نشستیم و یه چایی سفارش دادیم
که سارا گفت
خواهرای محترم یه چیز بگم اینجارو کلا با میز صندلی گاز بزنین
منم که از جو دادن و شلوغ پلوغ کردن خوشم نمیومد گفتم
_د بنال دیگه از صبح هی فاز دیوید کاور فیلد گرفیلد گرفته برامون …
لیلا با خنده گفت ماهور دلبندم کاور نه کاپر
_تو خفه که دارم برات
پشت چشم نازک کرد وگف وا چرا
_چون که چ چسبیده به را فعلا رو مخ من با ساچمه روپایی نزن
خفه خون گرفتیم و سارا گفت
بچه ها یه نفر ازم خاستگاری کرد
پشت بندش مام گفتیم عَه دهنمونو نقطه چین کردی که اینو بگی بدبخت شوهر ندیده _ماهور جان خفه شو گلم تا بگم کی خاستگاری کرده
با اخم نگاش کردم
که گفت عباسی
وهمه ترکیدیم از خنده اخه عباسی بااون ظاهر امول مُسَما چه به سارای فشن که اگه یه روز لاک نزنه روزش شب نمیشه …
_خدایی راست میگی سارا ؟
_اره به خدا دروغم چیه
دستشو رو موهای جلوش محکم یه وری کشید عین دفعه ی قبل مهناز
سرشو کج کرد و زمینو نگاه کرد تسبیح تو دستش گرفت و باهاش بازی کرد
فتو کوپی عباسی
وعین لحن عباسی که کتابی حرف میزد گفت
خانم رضایی…من ….من ….من …..میشه مزاحمتون بشیم واسه امر خیر
romangram.com | @romangram_com