#رخصت_پارت_165

دودیقه ….

سه دیقه …..

چشماش ذوبم کرد نگامو که ازش گرفتم روی زمین انداختمو گفتم بله هرچی شما میگین

فک خودم از این حرفی که زدم منقبض شد

همشون باهم با تعجب منو میپاییدن

از من بعید بود…..

منی که تا جواب دندون شکن نمیدادم این دفعه لال شدم ….لال که نه کم اوردم …

دیدم باز دارن نگاه میکنن و منم معذبم بدون اینکه حرفی بزنم کولمو رو دوشم جابه جاکردمو رفتم تو محوطه ….ولی هنوز مخم داشت چپ و راس روغن سوزی میکرد …

دستام میلرزید و بااسترس عین تمساح حمله کرده بودم به ناخونام

هنوزم تو دو دو تا چارتای خودم مونده بودم …من به بابام یه چشم نگفتم واس خاطر دلخوش کنکش …

موهایی که کجکی ریخته بودم بیرون و دادم تو و با پام ضرب گرفتم رو پله هامنتظر بچه ها واساده بودم که

_خانم نیازی

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم حسین داره زمینو نگاه میکنه

شیطون نگاش کردمو دستم رو رو سینم گذاشتم و تا کمر خم شدم گفتم سلام علیکم ورحمت الله برادررررر

لبخند بی جونی زد و با ناراحتی گفت سلام

_کیف احوالک برادر دپرسنا؟

بازم سرش پایین بود و گفت میخواستم باهاتون حرف بزنم

_قابلمه که نمیسابیم داریم حرف میزنیم دیگه

_من احتیاج به کمکتون دارم

_ایول پس گذر شمام به دباغ خونه ی ماافتاد(دقیقا نمیدونم ولی فکر کنم همین باشه اگه اشتباهه عذر میخام )

-گردش روزگاره دیگه

_خوب حالا امرتون ؟

_راجب لیلاس…

جدی شدمو گفتم لیلا …چی؟ طوریش شده؟

_نه

نگاه کلافشو به روبه رو دوخت و نفسشو بیرون داد….

و گفت میشه خواهش کنم با لیلا صحبت کنین

_راجب چی؟

البته ناگفته نمونه که همونطور که ما رو پله بودیم اینده سازان این مرزو بوم هم یه پارازیتی مینداختن وسط

_از روزی کع شما باسورنا یکم حرفتون شده لیلا با من سرسنگینه …خونشون که میرم از اتاق بیرون نمیاد

romangram.com | @romangram_com