#رخصت_پارت_152


و یه دس لباس دادیم که کاپیتان عوض کنه لباساشو

به لباسای مارکدار خودش که نمیرسید ….

حکایت لباس دخترک کبریت فروش و زیبای خفته رومون پیاده شده بود

سماور رو آتیش کردمو نشستم یه گوشه تا جوش بیاد غمبرک زده بودم

که میلاد اومد تو آشپزخونه و خنده کنان گفت

اجی این کارا چیه میکنی ؟

_به توچه شتک این فضول گریا به تو نیومده

دوباره خندید

_رو روغن موتور وانت تیمور بخندی بچه، چیه یه پارچ آب بوده

نوشابه گاز دار نبوده که یارو بره فضا

از جام بلند شدمو کیف پولمو از کابینت زیر سماوری دراوردم و یه مقداری پول گرفتم سمتش و گفتم بپر تا اینا نرفتن دکون صفدر یه

چند کیلو میوه درست درمون بگیر وجلدی بیا به صفدرم بگو اجیم گفت

اگه میوه هات خراب باشه که میدونی چیکارت میکنه؟

و بایاد اوری دفعه ی قبل که نشستم در دکونش وهر کی رسید دم دکونش یه ترقه زیر پاش زدم خندید و رفت

این سماور وامونده ام تا بخاد جوش بیاد سه دفعه منو جوش میارع رفتم تمرگیدم تو حال پهلوی ننه جان

مادر جان گرامی با حاج خانم عیاق شده بود و داشتن گل میگفتن و میشنفتن اقاجونم و حاجی ام که به زناشون گفته بودن ذکی

این وسط سوری خانم و کاپیتان برادر هم با هم تعریف میکردن حوصلم نفله شد پاشدم باز رفتم تو آشپز خونه

و این دف دیگه سماورمونم جوش اومده بود

از اون چاییا که مخصوص وسط سماوره ریختم و بردم

و تک سرفه ی مصلحتی زدم

و چایی بهشون تعارف کردم

و باز دوباره تمرگیدم

ولی اینبار کنار سوری خانم این چند وقته دلم عجیب براش تنگ شده بود…..

کاپیتان هم یوخده کنارتر از ما نشسته بود

چایی ها رو خوردنو سوری خانم همه رو صدا زد

واز تو ساک دستی کنارش یه پاکت دراورد و گرفت سمت من ……

منم نیشم تا بناگوشم کش اومد

و به قول مهناز الکی مثلا

قاقم گفتم این چیه ؟


romangram.com | @romangram_com