#رخصت_پارت_151

از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره و گفت عیب نداره باباجان پیش میاد دیگه حالا هرکی هست ازش معذرت خواهی کن قالش کنده بشه بابا

لای پنجره رو که بازکردم دیدم

گندم این دفعه ناجور تر از ناجوره یه چیزی تو مایه های غلط زیادی و اینا ….

حاجی به همراه مادر و همسر هم با کاپیتان اومدن

با مِن مِن و شرمندگی گفتم سلام

و نفهمیدم چجوری احوالپرسی کردم

میلاد و فرستادم پایین ک در رو واسشون باز کنه …

در بالا رو باز کردیم و وارد شدن

یعنی رو نداشتم که سرمو بالا کنم

و فین فین کردن جک گنجیشکه بیشتر شرمندم میکرد

آقامو حاجی یه نگاه به هم کردنو اشک تو چشاشون

جمع شد

یه رفاقت هست عین الان

فقط به درد

جرز لای دیوار میخوره

یه رفاقت هم هست ازاون رفاقتاس

از اونا که نابه …

از اونا که فقط مال قدیماس …

شونه های همو ب*و*سیدن و تو آغوش هم گریه کردن

از اون گریه کرذنا که ریش میشه دل آدم

که دل آدم پاره پاره میشع واسه هر قطره اش

خیلی وقت بود …

به اندازه ی تموم سال هایی که ماها متولد شدیم ….

به اندازه ی تموم دوری هاشون دلتنگ بودن …

دوسال پیش وقتی به حاجی گفتم اوضاع اقام خیته گفت نمیخام ببینم داغونیشو …ولی دورا دور هوامونو داشت …

با صدای مامان به خودشون اومدن

سر پا که بده بفرمایین بشینین و با دیدن سر ووضع کاپیتان

کوبید تو صورتش و گفت خدا مرگم بده ذلیل بشی دختر این کارا چیه میکنی

سوری خانم اومد و شونه هامو بقل کرد و گفت چجوری دلت میاد به دخترم اینطور ی میگی

و مامانم داشت با نگاش داشت حالیم میکردکه این یه جز جیگر گرفته ای که نگو

romangram.com | @romangram_com