#رخصت_پارت_149

و مامانمو اکرم خانم یه سمت حال داشتن پیاز خورد میکردن

انگا هفت خان رستمو باس رد میکردم تا برسم بهشون

_سلام

هرجفتشون سرشونو بالا کردن و مامان و با خوشحالی گفت عه ماهورجان اینجایی کی اومدی مادر؟

_تازه رسیدم

دور وبرمو نگاه کردمو گفتم خبراییه اکرم خانم ؟

_وا مگه خبر نداری دختر رضا رفته سربازی

کنارشون نشستمو گفتم به سلامتی

_سلامت باشی

_ابجی؟…….ابجی ماهور….؟

پتو رو رو سرم کشیدمو گفتم

_ابجی و ماهور ودرد اگه گذاشتین بکپم یه نیم ساعت

خندید وگفت تنبل خانم الان دوساعته خوابی ها

بالشو زیر سرم جابه جاکردمو گفتم کنتور که نمیندازه بزار بیشتر بخوابم

_اجی پاشو دیگه

_میلاد بشمور سه پا میشم تو اتاق باشی اون جینگیل موهاتو با ماشین یک از ته میزنم

دستمو از زیر پتو اوردم بیرون و با انگشتم گفتم بشمور یک ….

لای یکی از چشمامو بازکردم و تواتاق و پاییدم

بدبخت گرخید …

دوباره کپیدم

💙سورنا💙

وقتی از یک نفر یه خاطره داری حتی مبهم

روی ذهنت اثر گذاره

فکر کنم اثر ماهور خیلی قوی بود که هنوز باگذشت دوروز جای خالیش و حس میکنم

لبخندی از این خاطره های مبهم به لبم میاد دستی روی موتورم کشیدم و یادکلمه ی ماهور افتادم یابو …..

یاب*و*سوار ….

احساس گیج وگمی دارم یه چیزی مثل اینکه دوباره دلم بخاد ببینمش

از خونه ی عمه نرفتم بااونکه عمه برگشته

نمیدونم شاید اینجا بازم منتظرم که یه بهونه ای بشه و ببینمش …

چند روزیه دانشگاه تعطیله

romangram.com | @romangram_com