#رخصت_پارت_148
به ناموسم قسم هیچ رقمه فکرشم نمیکردم اینطوری قالم بزاره
_گذاشت وگذشت مال قدیماس پسر جان …..الان این مهمه که تو سنی نداری
باید بری باید ببینیش حرفاتو باهاش بزنی
سنگاتو وابکنی
و ازدواج کنی
حلقه ی کوفتی توی انگشتم رو فشار دادم و تکرار کردم ازدواج …..ازدواج …..ازدواج …..
_چیه؟نکنه میخای تا آخر عمرت عذب بمونی ؟
_دلمو زده
_چی ؟؟
_زندگی …..خودکشی اگه گ*ن*ا*ه نبود تا حالا خودمو صد دف کشته بودموخلاص
ولی چه کنم کع گ*ن*ا*هه و پروندم خفن سیاهه
_یاسر خیلی پخمه ای
و خندید باگلایه گفتم
_ذکی دست شما درد نکنه دیگه
دستشو رو شونم گذاشت و گفت دلخور نشو
من ۵۵ سالمه ده سال دیگم از حبسم مونده
پونزده سالم هست که اینجام ….
میفهمی پونزده سال یعنی چی؟یعنی دوبرابر عمری که تو اینجا گذاشتی
یعنی لگد زدم به حلقه ی ازدواجم ….نه یه حلقه ی نشون که هیچ سندیتی نداره
اون بیرون دیگه هیچ کس برام نمونده ولی امیددارم ازاین خراب شده که رفتم بیرون زندگی رو شروع کنم
دوباره از نو شروع کنم
_شرمنده وا ولی شوما دیگه خعلی امیدوارین
شونه هاشو بالا انداخت دوضربه ی اروم روی شونم زد وگفت
پاشو بیا که بچه ها برات گودبای پارتی گرفتن ……
وقتی پای سعید کرگدن از خونمون بریده بشه یعنی یه نفس راحت …
یعنی بساط منقل بافور جمع …
یعنی نعشگی و خماری پر …
پله هارو پایین رفتم سمت خونه اکرم خانم، لای در باز بود رفتم تو
و کلی خاله خان باجی تو خونه بود
romangram.com | @romangram_com