#رخصت_پارت_123

خانم من از دست شما به کی پناه ببرم

باپررویی تمام گفتم خدا به خدا پناه ببر باشد که رستگارشوی

لبخندی زد وگفت روکه نیست هزار ماشالله سنگ پای قزوینه و سپهری که رفیق جینگ عباسی بود گفت

استاد مشکل خانم نیازی با کلاس نیست با موضوع عباسیه و کلا بااین موضوع مشکل داره انکه ازمانیست برماست

چی میگه این یارو زده به سیم اخر برگشتم طرفش وگفتم اینقدر ماس ماس نکن برادر فشارمون افتاد

استاد:خانم نیازی

من:بله

استاد :پاشین بیاین

سمت میزش رفت و و چند تا برگه بهم داد

وگفت تشریف ببرین حراست

این برگه هارو بدین اقای دباغی خودتونم همونجا بمونین تاساعت کلاس من تموم بشه

احترام نظامی گذاشتمو گفتم چسب فرمانده و از کلاس زدم بیرون و سمت مقدمگاه یاب*و*سواران رفتم

و لای در باز بود و در و یک هو تا اخر باز کردم که حسین شیش متر پرید هوا و با ماهواره ی امید برخورد کرد وتمرگید سرجاش و با عصبانیت نگام کرد سورنا نه عصبی بود نه هیچی نگاه کوتاهی انداخت و دوباره سرشو کرد تو یقش مردک امول

و یاالله کشداری گفتمو وارد شدم

و سمت میز اق سورنا رفتم

حسین:خانم شما بلد نیستی در بزنی؟

من:نخیر

در حالی که از جاش بلند شد و از در اتاق بیرون میرفت گفت پس یاد بگیر

در اتاقو بست با بی محلی گفتم یادم تورافراموش

و سورنا هنوز نگاهش رو به پایین بود

ذکی انگا نه انگار که ما ادمیما زمینو سانت میزنه

باشیطونی گفتم اقای دماغی

نگاشو اورد بالا وترسناک نگام کرد

توقع داشتم داد بزنه ولی نزد و گفت

بله خانم پیازی

باحرص نگاش کردمو تو دلم گفتم چیزی که عوض داره گله نداره بزاربگه بد بخت عقده ای یه وقت رو دلش تلنبار نشه افسردگی مزمن بگیره بمیره





با تحکم گفت فرمایشتون ؟

منم با حرص گفتم فرمایشمون رفتن کویت نایب الزیارتون هستن

romangram.com | @romangram_com