#رخصت_پارت_105
از پله ها بالا اومدن همون دوسه تا پله رو،
بزرگه که سایه بود بایه عشوه و تحکم خاصی رو به من گفت :چمدون هارو از پایین بیار
نگاکنا, الان من بزنم اینو جنازه کنم حق ندارم ؟قیافه ی من به حمال ها میخوره مگه ؟دختره ی افاده ای؟ چیزی راجب چمدونا نگفتم فقط زیرلب گفتم :سلام
دختره رو به روم واساد وگفت: سلامتم دادی حالا برو چمدون هارو بیار
لبمو گاز گرفتم که چیزی بارش نکنم چون اگه بازش میکردم دیگه اختیارش بامن نبود
بلخره مهمون هم بود دوزار ادب از ننه بابامون یادگرفته بودیم که مهمون حبیب خداست و این حرفا
_باتو بودماچرا منو نگاه میکنی؟
صدای سورنا از اونور اومد که نزدیک میشد رو به ابجی عجوزه اش گفت چیشده؟
_سورنا خدمتکاراتون عادت دارن ده بار یه چیز رو بهشون گوشزد کنی؟
_چیشده مگه ؟
_هرچی به این دختره میگم چمدونامو بیار تو چشمام نگاه میکنه چیزی نمیگه
باخشم به سورنا نگاه کردم
که یعنی دارم برات
دختره ی غزمیت بزار از راه برسی بعد گند بزن تو حال ما هرچند دلخوشی های ما یکی دوروز بیشتر نیست
یعنی بیشتر ازاینا باشه جای تعجب که هیچ جای خودکشی سه بار بااعمال شاقّه داره
از کنارشون رد شدم که همونطور میرفتم شنیدم
سورنا:ابجی، ماهور خانم مهمون مادرجونن خدمتکار نیستن ….
سایه :واقعا ؟ظاهرش که ….
باعصبانیت دوییدم سمت اتاق که صداشونو نشنوم
همش ظاهر ظاهر ظاهر
یعنی اگه ظاهرت چیتان پیتان نباشه ادم نیستی
یعنی اگه هفت قلم عین کاه گِل نمالی تو صورتت حق نداری مهمون باشی
دراز کشیدم تو جامو موهامو پیچیدم دور انگشتم
غصه نخور ماهور مگه ندیدی همه مایه دارا این ریختین
دِ اخه چیز دیگه ای ندارن که بهش بنازن
در اتاق بازم سوزن شد رو اعصابم
پاشدمو درو بازکردم گفتم شاید سورنا باشه که راجب رفتار اباجی پیر دخترش بخاد عذرخواهی کنه اما همون دخترخوشگله پشت در بود باتعجب نگاش کردم
ببخشید که بیدارت کردم میخواستم ازطرف سایه ازت عذرخواهی کنم
بد اخلاقه دیگه باماهام همینطوری رفتار میکنه
سرمو انداختم پایینو گفتم خیالی نیست
romangram.com | @romangram_com