#پونه_(جلد_دوم)_پارت_77
با خودم فکر کردم شايد اگه ميديدمش نگاش هم نکنم و از کنارش رد بشم.يا شايد هم با ديدنش عصباني بشم و هر چي از دهنم در مياد بهش بگم و يا...اما دقيقا نمي دونستم چيکار مي کردم.
_ پونه!
مادرجون داشت صدام مي کرد.کلافه و بي حال رفتم سمت در و وقتي از اتاق زدم اونم از توي آشپز خونه اومد بيرون و پرسيد:
_ تو نمي دوني کيان چش بود؟چرا اون طوري با عجله و ناراحت رفت؟
سعي کردم خودمو بي تفاوت نشون بدم و گفتم:
_ نه نمي دونم.
از پشت عينکش جوري نگام کرد که سرمو انداختم پايين و خواستم برگردم به اتاقم که صداي باز و بسته شدن در شنيده شد و.باعث شد دو تا مون به حياط نگاه کنيم.مامان بود با چند تا نون توي دستش.مادرجون که حواسش رفت به اون منم خيالم راحت شد و نفس راحتي کشيدم. مادرم که تازه اومده بود توي خونه با ديدن من آهي کشيد و در حاليکه نونا رو مي داد دست مادرجون اومد سمتم:
_ پونه جان!مامان خوبي؟
بهش سلام کردم و رفتم طرفش:
_ سلام مامان.خوبم.
romangram.com | @romangram_com