#پونه_(جلد_دوم)_پارت_70
احساس مي کردم سرم داره گيج ميره و هي يه سوال توي ذهنم مي چرخيد يعني هر چي از عشق خودش به من گفته بود دروغ بوده؟چطور؟!
در حاليکه اين سوال مدام توي ذهنم مي چرخيد عين مرده اي که زنده شده باشه و از اين زنده شدن شوکه شده باشه شروع کردم به راه رفتن.به زور راه ميرفتم و سنگين قدم بر مي داشتم و سر گيجه م هر لحظه بيشتر ميشد.
اما به هر زحمتي بود خودمو به خونه رسوندم و کليدو توي قفل چرخوندم.خدا رو شکر که هيچ کس توي کوچه نبود که منو با اون حال ببينه.مي دونستم اون ساعت مامان و مادرجون خونه نيستن و رفتن خونه ي خاله سوسن براي يه کاري.
بنابراين خيالم از اين بابت راحت بود .درو که باز کردم و رفتم داخل و تکيه دادم به در بغضي رو که جلوشو گرفته بودم شکسته شد و بازم اشکام سرازير شدن.آخه من چطور مي تونستم باور کنم آرمين...نه حتي فکرش هم مسخره و احمقانه بود.
نمي تونستم يه چنين چيزي رو باور کنم.پس اين روزنامه چي مي گفت؟چي مي گفت؟يه لحظه از گريه کردن دست کشيدم و نگاه ديگه اي به روزنامه انداختم.نه خودش بود.واقعا خود خود آرمين بود...با حالي خراب از حياط گذشتم و خودمو رسوندم داخل خونه.ديگه ناي وايسادن نداشتم ولي بازم سر پا مونده بودم.کيفمو از روي شونه برداشم و روي زمين دنبال خودم کشيدم.سر گيجه م بيشتر شده بود.فکر کردم برم يه مسکن بخورم ولي منصرف شدم و ترجيح دادم برم توي اتاقم و بخوابم.لباسام از باروني که زيرش مونده بودم خيس شده بودن و با اين وجود حال و حوصله ي عوض کردنشونو نداشتم.
فصل نوزدهم
(1)
_ خدايا!آخه اين بچه چش شده؟!چرا به اين روز افتاده.
تنم داشت مي سوخت و صداي بغض آلود و پر گريه ي مادرمو ميشنيدم . مي خواستم بهش بگم چيزيم نيست اما نمي تونستم.صداها رو ميشنيدم و حس مي کردم دور و برم شلوغه.
_ چشم زدن بچه مو.خدا چشمشونو کور کنه.
romangram.com | @romangram_com