#پونه_(جلد_دوم)_پارت_69
_ آره من به اندازه ي تو نميشناسمش.ولي خودت مي دوني بدون دليل و مدرک حرف نميزنم.
بغض کرده و با چشماي خيس نگاش کردم:
_ کدوم مدرک.چرا داري مزخرف ميگي؟
_ مزخرف؟!الان بهت ميگم کي مزخرف ميگه.مدرک مي خواي...
حرفشو ناتموم گذاشت و رفتا سمت ماشين درشو باز کرد و يه چيزي از توش بيرون آورد و و پرت کرد طرفم:
_ بيا اينم مدرک.
بعد بدون اينکه حرفي بزنه سوار ماشين شد و رفت و منو مات و مبهوت تنها گذاشت.بي حرکت وايسادم و رفتانشو تماشا کردم.اما خيلي زود حواسم رفت پي روزنامهاي که سمتم پرت کرده بود.افتاده بود روي زمين خيس .کمي که نگاش کردم خم شدم و از روي زمين برش داشتم تا شو باز کردم و زير و روش کردم و چشمم که به عکس آرمين افتاد ماتم برد.عکس آرمين توي روزنامه!همونطور که زل زده بودم به روزنامه نگام چرخيد روي متني که زيرش نوشته شده بود.
نه اين حقيقت نداشت...حقيقت نداشت...کلمه ها جلوي چشمام رژه ميرفتن و نمي تونستم درست بخونمشون:
_ مجرم تحت تعقيب آرمين فرهمند با نام مستعار آريا پناهي...اغفال دختران جوان ...تحت پيگرد...مراجع قانوني...
روزنامه توي دستم مونده بود و بهش زل زده بودم.چه شوخي مسخره اي!چطور تونسته بودن يه چنين چيزي رو به آرمين بيچاره نسبت بدن!مگه ميشد اون اين کاره باشه؟!يعني اون خودش هم اين روزنامه رو ديده؟!اگه ديده عکس العملش چي بوده؟!حتما حتما کلي بهش خنديده همون کاري که من الان بايد بکنم.اما...اما من چرا به جاي خنده دارم گريه مي کنم؟!چرا باز صورتم خيس شد؟!
romangram.com | @romangram_com