#پونه_(جلد_دوم)_پارت_66

هان؟!

ترسيده نگاهشون کردم و ديدم آرمين از اون حالت تعجب و بهت زدگي بيرون اومد و کم کم اخماش رفتن توي هم:

_ به تو ربطي نداره. اگه تو فاميلشي منم هستم.

_ خفه شو.

صداي عصباني کيان همزمان شد با ضربه ا ي که توي دهن آرمين زد.با ديدن اين صحنه هيع کوتاهي کشيدم و ديدم آرمين چشماشو بست و دستشو جلوي دهانش گرفت و ديگه نتونستم طاقت بيارم و خودمو به کيان که بازم مي خواست بهش حمله کنه رسوندم و بازوشو محکم گرفتم و التماسش کردم:

_ نه کيان.کاريش نداشته باش.تو رو خدا.

اما اون انگار از شدت غيرت و عصبانيت کور شده بود که به حرفم گوش نمي کرد.در حاليکه هلم مي داد با غيظ و عصبانيت خطاب بهم گفت:

_ تو دخالت نکن برو بشين توي ماشين تا بيام.

اما من نرفتم و بازم التماس کردم:

_ کيان نه.هر چي بود تقصير من بود.اون مقصر نيست.باور کن.


romangram.com | @romangram_com