#پونه_(جلد_دوم)_پارت_65
گفتم و خواستم از اون کوچه برم بيرون اما اومد و جلومو گرفت و با اين کارش باعث شد من ديوونه تر بشم:
_ نه...نه من نميذارم بري.بايد بهم بگي...بگي چرا منو به اين روز انداختي؟چرا ديوونه م کردي؟چرا ين بلا رو سرم آوردي و الانم داري ازم فرار مي کني؟خودت بهم گفتي .پيغام گذاشتي و گفتي دوستم داري ولي اين چه دوست داشتنيه که تا منو ميبيني فرار مي کني؟!
نگاهش کردم.به اون چهره ي غمگين و افسرده و پر از درد نگاه کردم.من چطور مي تونستم اون نگاهو ناديده بگيرم ؟چطور مي تونستم غم ته چشماشو بي خيال بشم و برم؟!چطور مي تونستم بهش بگم دوستش ندارم در حاليکه حقيقت چيز ديگه اي بود؟!نه من نمي تونستم.چنين کاري ازم بر نميومد.پس چيکار بايد مي کردم؟!اعتراف؟!به چي؟!به چي بايد اعتراف مي کردم؟به عشقي که از اون توي دلم بود؟ولي اين فقط باعث ميشد بيشتر وابسته بشه!بازم عقل و دلم داشتن شروع مي کردن به جدال کردن با هم اما من اين بار خيلي زود تصميممو گرفتم و توي دلم به خودم جواب دادم هر چه باداباد.بذار يه بارم که شده به حرف دلم گوش کنم.بدون اينکه لحظه اي چشم ازش بردارم لبامو از هم باز کردم که اعتراف کنم دوستش دارم و با صداي خفه اي گفتم:
_ آرمين...
اما باقي جمله م تو دهنم ماسيد.
_ هوي بي شرف بي همه چيز !مگه خود خواهر و مادر نداري مزاحم دختر مردم شدي!
صداي کيان بود.با شنيدن صداش هاج و واج به آرمين خيره شدم.کيان!اين وقت از روز توي اون کوچه ي خلوت چيکار مي کرد؟!هنوز که ساعت کاريش تموم نشده بود!همونطور خيره شده بودم به آرمين که يهو به عقب کشيده شدم:
_ به چي زل زدي؟بيا کنار ببينم!
چنان با خشونت منو عقب کشيد که شونه م درد گرفت و نزديک بود تعادلمو از دست بدم و زمين بخورم.اما هر طور بود خودمو نگه داشتم و ديدم که يقه ي آرمينو گرفت:
_ تو آشغال بي همه چيز با دختر خاله ي من چيکار داري که جلوشو گرفتي؟!
romangram.com | @romangram_com