#پونه_(جلد_دوم)_پارت_63
صداش قدرت حرکت کردنو ازم گرفت.همونجا وايسادم و خيره شدم به ته کوچه.مي خواستم برم.مي خواستم با تموم قدرت بدوم و از اون کوچه بزنم بيرون و خودمو به خونه برسونم اما پاهام تکون نمي خوردن.
_ چرا بر نمي گردي؟!
صداش مي لرزيد طوري که دل منو هم لرزوند.
اما برنگشتم و و گفتم:
_ برو آرمين.خواهش مي کنم از اينجا برو.
_ کجا برم؟!من اومدم تو رو ببينم.
اومده بود منو ببينه!منو!کلافه چشمامو بستم و باز کردم.
_ اما من نمي خوام تو رو ببينم .نمي خوام.
گفتم و و بازم خواستم که برم اما با شنيدن حرفي که زدخشکم زد:
_پونه!چرا...چرا با من اين کارو کردي؟!
romangram.com | @romangram_com