#پونه_(جلد_دوم)_پارت_62

از مغازه بيرون زدم و قدم توي خيابون گذاشتم .فضاي مغازه ي باباجون براي اولين بار به نظرم سنگين اومده بودو همين شد که وقتي بيرون اومدم يه نفس عميق کشيدم و شروع کردم توي حاشيه ي خيابون راه رفتن.اصلا نمي تونستم به خودم بقبولونم که به جز آرمين به شخص ديگه اي فکر کنم هر چند ازش فرار مي کردم ولي اين فرار کردن به خاطر اين نبود که دوستش ندشتم اتفاقا دوري کردن من از اون به خاطر اين بود که دوستش داشتم.و البته قلبا نمي خواستم به هيچ مرد ديگه اي جز اون فکر کنم.

گيج بودم و توي ذهنم فکراي مختلفي مي چرخيد . گاهي به حرفاي باباجون فکر مي کردم و گاهي به علي و سعي مي کردم به خاطر بيارم چيکار کردم که اون از من خوشش اومده و گاهي هم به کيان و رفتار اون شبش فکر مي کردم و از خودم مي پرسيدم به فرض که به علي جواب مثبت بدم اگه زماني ماجراي من و آرمينو مي فهميد اون وقت چي؟!اون وقت چيکار مي کردم؟!

_ پونه!

صداشو شنيدم اما اونقدر فکرم مشغول بود که بهش توجهي نکردم.و به راهم ادامه دادم.

_ با توام پونه وايسا!

اين بار ديگه متوجهش شدم و از سرعت قدمام کم شد.بازم خودش بود.آرمين.اما...صداي نفساي نامنظم خودم رو شنيدم.دستمو روي قلبم گذاشتم و همونجا که بودم وايسادم.

_ پونه!

آب دهنمو قورت دادم.دلم مي خواست برگردم و نگاش کنم.دلم مي خواست يه دل سير سير تماشاش کنم.اما مي ترسيدم.از خودم مي ترسيدم.

و از اينکه کسي ما دو تا رو ببينه و به گوش باباجونم برسونه.دور و برمو نگاهي انداختم و سريع خودمو انداختم توي يه کوچه ي فرعي و صداشو شنيدم:

_ وايسا کجا ميري؟!


romangram.com | @romangram_com