#پونه_(جلد_دوم)_پارت_474
پرتم کرد روي زمين.با گريه گفتم:
_ من کاري نکردم...
يقه مو گرفت و بلندم کرد:
_ بهم بگو هنوزم باهاش ارتباط داري يا نه؟
سعي کردم با دستام دستاشو کنار بزنم و يقه مو از تو دستش در بيارم:
_ علي به خدا هيچي بين ما نبود...
_ نبود؟نبود؟پس اين نامه چي مي گفت هان؟اين نامه چي ميگفت؟
جواب دادم:
_ من نمي دونم...نمي دونم ....اون الان زندانه.به خدا زندانه...
_ هه...يعني تو زندان نمي تونن واسه کسي نامه بنويسن؟
romangram.com | @romangram_com