#پونه_(جلد_دوم)_پارت_473
به كاغذ كه روى زمين افتاده بود نگاه كردم و از ترس اينكه بيشتر عصبانى بشه فورى خم شدم و برش برداشتم بازش كردم اما با ديدن خط آرمين تنم لرزيد.با خوندن كلمه هاى پونه عزيز نفسم بند اومد و شنيدم كه على پرسيد:
_ خب؟
دهنمو که از ترس خشک شده بود باز و بسته کردم و خواستم حرفي بزنم و از خودم دفاع کنم اما اون مهلتم نداد و گفت:
_ جواب نميدي نه؟خب معلومه که جواب نميدي.چون حرفي نداري که بزني.چون واقعيت داره.
به کلمه ها خيره شده بودم و هيچي نمي گفتم.اما نامه چيزي نبود که منو شوکه کرده بود.بلکه تاريخ نامه بود.تاريخي که نشون مي داد نامه بعد از ازدواج من و علي نوشته شده.ولي آخه چطور..چطور آرمين...
درد که پيچيد توي شونه م به خودم اومدم :
_ گفته بودم از دروغ بدم مياد.نگفته بودم؟
التماس کردم:
_ علي...تو رو خدا!
_ خفه شو.
romangram.com | @romangram_com