#پونه_(جلد_دوم)_پارت_467

انگشتاشو فرو برد توى شونه هام و از لاى دندوناش گفت:

_ نبودى؟!نبودى؟!پس بهم بگو چرا...چرا نامزديت با پسر خاله ت به هم خورد؟هان؟

با اين سوالش زبونم بند اومد و جوابى ندادم.به شدت تكونم داد و گفت:

_ يالله حرف بزن،واسه چى به هم خورد؟

با بغض و گريه گفتم:

_ با هم...

توافق نداشتيم...

_ توافق در مورد چى؟

شونه هام از فشار زياد پنجه هاش درد گرفته بودن التماس كردم:

_ على تو رو خدا...


romangram.com | @romangram_com