#پونه_(جلد_دوم)_پارت_444

على دستشو پس كشيد و پرسيد:

_ پس حرف اول و آخرت اين بود؟

بهنام در حاليكه ميرفت بيرون گفت:

_ آره.

على براي مدت کوتاهي وايساد و رفتنشو تماشا كرد و بعد برگشت طرف من.رفتم سمتش.مى دونستم عصبانيه و مى خواستم آرومش كنم:

_ خودتو عصبانى نكن،همين امشب زنگ ميزنم به نگين باهاش حرف ميزنم،اگه هم قبول نكرد تهديدش ميكنم كه بابامو خبر ميكنم اينطورى حتما گوش ميكنه و دست از سر بهنام بر ميداره.

على در حاليكه از كنار من رد مى شد و ميرفت تو خونه گفت:

_ امشب نه،همين الان،همين الان بهش زنگ بزن و حرفتو بزن.

برگشتم و دنبالش راه افتادم و وقتى داخل

رفتم بلافاصله رفتم سمت تلفن و نشستم و مشغول شماره گرفتن شدم .اونم بالاى سرم به ديوار تكيه داد.از اون ور خط صداى بوق شنيده شد و بعد صداى خسته و خواب آلود نگينو شنيدم كه گفت:


romangram.com | @romangram_com