#پونه_(جلد_دوم)_پارت_443
برادر كوچيكترش نداشت يقه شو گرفت و با لحن تندى گفت:
_ خيلي داري ور ميزني...
من که شاهد اين صحنه بودم از ترس اينکه بقيه بفهمن تو خونه ي ما چه خبر پريدم و دست علي رو گرفتم و با التماس گفتم:
_ تو رو خدا دعوا نکنين.الان همه مي فهمن اينجا چه خبره.
بعد يقه ي بهنامو از چتگ شوهرم در آوردم و اونو از برادرش دور کردم و علي در همون حال با همون لحن تند قبلش رو به بهنام گفت:
_ پونه فرق داره.مادرش و پدربزرگ و مادربزرگش مثل خود ما صاف و ساده ن و پولشون هم از پارو بالا نميره،پونه هم مثل خود ماست اصلا زمين تا آسمون با خواهرش فرق داره،چه تو رفتارش و چه ظاهرش.
بهنام ديگه حرفي نزد و بعد دو سه دقيقه بدون اينكه سرشو بلند كنه بدون اينكه خداحافظى كنه رفت سمت در ولى على رفت دنبالش و صداش زد:
_ وايسا ببينم كجا سرتو انداختى پايين دارى ميرى!من هنوز حرفام تموم نشده .و سريع و قبل از اينكه اون بره بازوشو گرفت و كشيدش سمت خودش.ولى بهنام خودشو از دست اون خلاص كرد و گفت:
_ ولى من
گفتنيا رو گفتم و حرف ديگه اى ندارم.
romangram.com | @romangram_com