#پونه_(جلد_دوم)_پارت_429

_ بگردين كه چى بشه هان؟چيکاره ي همين که اين وقت شب با هم اومدين بگردين؟

بهنام سرشو بلند كرد و گفت:

_ داداش...

ولى من نذاشتم حرف بزنه و رو به نگين گفتم:

_ آفرين نگين خانوم چشم بابا روشن فقط همينو كم داشتى كه از خونه دربرى بياى اينجا بيفتى دنبال پسر مردم؟

نگين انگار فقط همون يه لحظه ترسيده و خجالت كشيده بود و ترسش ديگه به كل ريخته بود از پشت بهنام بيرون اومد و گفت:

_ اولا كه تنها نيومدم و با خاله م و دوستاش اومدم دوما بهنام خوديه پسر مردم نيست.

على كه

كه از اين زبون درازى خواهر من به شدت عصبانى شده بود رفت سمتش و با تشر گفت:

ببند اون دهنتو بچه پر رو تا خودم نبستمش.خيال كردى اينجا كجاست كه اينطور زبون درازى مى كنى؟خيال كردى چون خواهر پونه اى ميذارم هر غلطى دلت خواست بكنى و هر چي دلت خواست بگي؟


romangram.com | @romangram_com