#پونه_(جلد_دوم)_پارت_418

با بى حوصلگى گفتم:

_ هيچى بابا همينجورى يه چيزى گفتم.

بازم با تعجب نگام كرد و پرسيد:

_ يعنى چى؟

تندي چرخيدم طرفش و گفتم:

_ يعني همين که گفتم.يعني...يعني...من...

نذاشت ادامه بدم و پرسيد:

_ نکنه واسه اين دوست نداري بري چون عقد کنون پسر خالته؟

با شنيدن اين کلمه ها که حس حسادتو ميشد بينابينشون تشخيص داد دلم ريخت و دستپاچه گفتم:

_ نه...نه به خدا...من...من...فقط گفتم دوست ندارم برم چون...چون با دختر خاله م قهرم...فقط همين...


romangram.com | @romangram_com