#پونه_(جلد_دوم)_پارت_417

_ چي؟

جوابشو ندادم و کاغذ مچاله شده رو بردم انداختم توي سطل آشغال آشپزخونه.

وقتى برگشتم على وايساده بود جلوى در آشپزخونه،به چشماى متعجبش نگاه كردم و فکر کردم بهتره يه چيزي بگم که از اين حالت بيرون بياد , اما قبل از اينكه حرفى بزنم اون پرسيد:

_ ببينم تو چى گفتى؟گفتي دوست نداري بياي عروسي؟

از كنارش رد شدم و جواب دادم:

_ آره...دوست ندارم .

دنبالم اومد توى اتاق و پرسيد:

_ و اين يعنى چى؟

بازم جوابشو ندادم،خوابم ميومد و حوصله ى سوال و جواب نداشتم.اما اون دست بردار نبود:

_ پس چرا هيچى نمى گى؟بگو منظورت از دوست ندارم برم چيه؟


romangram.com | @romangram_com