#پونه_(جلد_دوم)_پارت_398

اينو که گفتم صداى زنگ در بلند شد و قبل از اينكه من عكس العملى نشون بدم نگين دويد بيرون و گفت:

_ من باز ميكنم.

حرفى نزدم و توى فنجونا چايى ريختم و با يه ظرف شيرينى رفتم توى هال و در حاليکه ميرفتم نگاه گذرايي به در حياط انداختم ببينم كيه.ديدم بهنام كنار در وايساده و نگين توپى رو داد دستش .اما نتونستم بيشتر مكث كنم و رفتم سمت بابا

كه توى هال نشسته بود و هنوز در و ديوارو نگاه مي رد. سينى چاييو و ظرف شيرينى رو جلوش گرفتم كه برداشت و تشكر كرد

_ زن داداش!

با شنيدن صداي بهنام سينى رو زمين گذاشتم و رفتم سمت در و اون كه توپ به دست وايساده بود وسط حياط پرسيد:

_ مهمون دارين؟

به نگين كه پشت سرش وايساده بود و وراندازش مى كرد نگاهى انداختم و جواب دادم:

_ آره مهمون داريم.

پرسيد:


romangram.com | @romangram_com