#پونه_(جلد_دوم)_پارت_360

با شنيدن حرفاشون به شدت احساس بدى بهم دست داد .احساس حقارت همراه با حس غريبى و بغضى شروع كرد به فشار دادن گلوم اما وقتى على به اتاق اومد سعى كردم بغضمو فرو بدم.اون بدون اينکه بياد بشينه همون کنار در وايساد و رو بهم گفت:

_ پونه!پاشو بريم.

تندي بلند شدم و پرسيدم:

_ کجا؟

و سوالم همزمان شد با سوال مهناز که پشت سر بردارش وايساده بود.علي جواب داد:

_ ميريم بيرون ناهار مي خوريم.

_ اوا علي!

مهناز با دست آروم زد تو گونه ي خودش و علي بدون اينکه بهش توجه کنه رو به من با اخم گفت:

_ چرا وايسادي راه بيفت ديگه!

گفتم:


romangram.com | @romangram_com