#پونه_(جلد_دوم)_پارت_201
و صداي دور شدن ماشينو که شنيدم آه کشيدم و دستمو توي جيبم فرو کردم که کليدمو بيرون بيارم اما يهو يادم افتاد که کليد پيش کيان جا مونده.بي حوصله سرمو بالا بردم.چشمامو بستم و يه پامو کوبيدم به زمين و بعد دستمو گذاشتم روي زنگ و فشار دادم و منتظر موندم که برام باز کنن و بالاخره بعد از چند دقيقه در باز شد و مامان توي قاب ظاهر شده اما با ديدن من کنار رفت.داخل شدم و سلام کردم و با خستگي توي حياط قدم گذاشتم.مي خواستم زودتر برم توي خونه و لباساي خيسمو عوض کنم که مامان پرسيد:
_ مگه قرار نبود چهار و نيم خونه باشي؟پس چرا اينقدر دير اومدي؟
حوصله ي جر و بحث و پنهون کاري و بازخواست کردناي مادرمو نداشتم و نمي خواستم دروغي بگم که بعد معلوم بشه و اونو به خودم بدبين تر کنم به همين خاطر رک و راست جواب دادم:
_ با کيان بودم.
و خواستم برم تو که پرسيد:
_ با کيان؟
چشمامو بستم و دندونامو روي هم فشار دادم.سابق بر اين اينهمه بازخواستم نمي کرد و من هر جا ميرفتم خيالش بابتم راحت بود اما بعد از قضيه ي آرمين بهم بي اعتماد شده بود و همين بي اعتماديش منو بدجور عصبي مي کرد با اين حال در اون لحظه سعي کردم لحنم عادي باشه و خيلي معمولي رفتار کنم:
_ آره مثلا پسر خالمه ها!
_ تا ديروز که از هم فرار مي کردين!
بي حوصله از اين سوال و جواب گفتم:
romangram.com | @romangram_com