#پونه_(جلد_دوم)_پارت_200
بالاخره هم طاقت نياوردم و گفتم:
_ بد نبود اگه ازش تشکر مي کردي.
خيلي آروم و با احتياط جمله مو به زبون آوردم اما اون جوابمو نداد .دلم براش سوخته بود و احساس مي کردم غرورش جلوي من خرد شده و تحقير شده .مي خواستم هر طور شده از ناراحتي درش بيارم اما آخه چه جوري؟!وقتي اخمو و عبوس به رو به رو زل زده بود و مثلا تمام حواسشو داده بود به رانندگيش!
پرسيدم:
_خيلي درد مي کنه؟
جوابمو نداد ولي من مي خواستم هر طور شده از ناراحتي درش بيارم و خودمم نمي تونستم درک کنم چرا برام مهم شده :
_ چرا حرف نميزني؟
با اين حرف يهو کوبيد روي ترمز و ماشين وايساد و من از ترس به صندلي چسبيدم و صداي تقريبا بلندش توي گوشم زنگ زد:
_ هيچميشه ساکت باشي و حرف نزني؟
سرمو با شنيدن لحن عصبيش انداختم پايين و دستامو گذاشتم روي پام و نگاهشون کردم.بدجوري عصباني بود.ديگه حرفي نزدم.تا رسيديم جلوي خونه ي ما و اون ماشينو نگه داشت.اونوقت فقط يه خداحافظ زير لبي گفتم و پياده شدم و رفتم سمت در
romangram.com | @romangram_com