#پونه_(جلد_دوم)_پارت_195
_ مزاحم دختر خاله ي من ميشي آره؟
کيان با عصبانيت اين حرفو به زبون آورد و پسره رو محکم کوبوند به ماشينش که من با ديدن اين صحنه از ترس بيشتر عقب کشيدم.همون موقع مزاحم دوم از ماشين بيرون اومد و دويد سمت کيان و سريع از پشت گرفتش .کيان سعي کرد خودشو از دستش آزاد کنه اما اون يکي پسر که آزاد شده بود دو تا ضربه به شکم پسر خاله م زد و من فقط تونستم جيغ کوتاهي بکشم و از ترس عقبتر برم. کيان از درد خم شد و به خودش پيچيد و مزاحما دو نفري شروع کردن به زدنش.اما پسر خاله ي من که نمي خواست جلوشون کم بياره با يه لگد محکم زد توي شکم پسر اولي و هر طور بود از دست اون يکي هم خلاص شد ولي باز مزاحم اول رو سرش هوار شد و ديدم کم کم يه عده اومدن دورشون جمع شدن و سعي کردن از هم جداشون کنن ولي نه کيان کوتاه ميومد و نه اون دو پسر مزاحم و من با اينکه دلم براي پسر خاله م داشت ميسوخت و نگران بودم اتفاقي براش بيفته اما با اين حال کاري جز تماشا کردن از دستم بر نميومد.جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشد و ديگه نمي تونستم صحنه ي دعوا رو ببينم و مرتب روي پنجه ي پاهام بلند ميشدم که چيزي ببينم و در همون حالت بودم که ديدم يه موتوري کنار خيابون نگه داشت و وقتي کلاهشو برداشت ديدم عليه :
_ اينجا چه خبره ؟
با ديدن اون نمي دونم چي شد که به تموم شدن دعوا اميدوار شدم و با عجله خودمو بهش رسوندم و گفتم:
_ علي آقا تو رو خدا يه کاري بکنين پسر خاله م با دو نفر دعواش شده داره کتک کاري مي کنه بريد جلوشو بگيرين.
علي نگاهي به من و نگاهي به جمعيت انداخت و دويد سمت مردمي که دور صحنه ي دعوا حلقه زده بودن و وقتي رفت بين جمعيت فقط صداي بلندشو شنيدم که گفت:
_ هو!چيکار مي کني؟
_ به تو چه مربوطه؟مگه فضولي؟
بازم روي پنجه ي پاهام بلند شدم تا ببينم چي ميشه که صداي يکي از اون دو تا مزاحمو شنيدم و بعد صداي غلي رو که گفت:
_ ميبينم که روت زياد شده و زبون درازي مي کني.به من چه مربوطه؟الان بهت ميگم ...
romangram.com | @romangram_com